سعدی
ترسم از تنهايى احوالم به رسوايى كشدترس تنهايی ست!ور نه بيم رسواييم نيست… مرد گستاخى نيم تا جان در آغوشت كشمبوسه بر پايت دهم چون دست بالاييم نيست بر گُلت آشفته‌ام، بگذار تا در باغ وصلزاغ بانگى می‌كنم،چون بلبل آواييم نيست… درد دورى می‌كشم، گر چه خراب افتاده‌امبار جورت می‌برم گر چه تواناييم نيست طبع تو...
http://www.shebreh.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88/
فريدون مشيري
ای همه گل های از سرما کبودخنده هاتان را که از لب ها ربود ؟ روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه خوش تر از گرمای صد آغوش بود این زمان بر هر که دل بستم دریغآتش آغوش او خاموش بود روزگاری، هستی ام را می نواخت آفتابِ عشقِ شورانگیزِ مناین زمان خاموش و خالی مانده استسینه ی از آرزو لبریز من تاج عشقم عاقبت بر سر شکستخ...
مولانا
تـــو.....تمنای مـن ویار مـــن و جان مـنی؟؟؟پس بمان..تا کـــه نمــانمبه تمـــنایکسـی...برچسبها: مولانا, جانا, بمان, يار, من + نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:27 توسط ملیکا توکلی |
سعدي
ترسم از تنهايى احوالم به رسوايى كشدترس تنهايی ست!ور نه بيم رسواييم نيست… مرد گستاخى نيم تا جان در آغوشت كشمبوسه بر پايت دهم چون دست بالاييم نيست بر گُلت آشفتهام، بگذار تا در باغ وصلزاغ بانگى میكنم،چون بلبل آواييم نيست… درد دورى میكشم، گر چه خراب افتادهامبار جورت میبرم گر چه تواناييم نيست طبع تو سير ...
حضرت مولانا
اسرار غمش گفتم در سینه نگه دارمرسوای جهانم کرداین رنگ پریدنها... برچسبها: رسوا, اسرار, غم, دنيا + نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:30 توسط ملیکا توکلی |
حافظ
چون چشم تو دل میبرد از گوشه نشینانهمراه تو بودن گنه از جانب ما نیست روی تو مگر آینه لطف الهیستحقا که چنین است و در این روی و ریا نیست.. #حافظ_خوانى برچسبها: حافظ, خواني + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ساعت 10:48&nbsp توسط ملیکا توکلی |
احمد شاملو
مراتوبي سببینيستیبه راستيصلت كدام قصيده ایاي غزل ؟ستاره باران جواب كدام سلامیبه آفتاباز دريچه تاريك ؟كلام از نگاه تو شكل مي بندد.خوشا نظر بازيا كه تو آغاز می كنی !نگاه از صدای تو ايمن مي شود.چه مؤمنانه نام مرا آواز می كنی !برچسبها: شاملو, جانِ, دل + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ساعت 15:0&nbs...
شمس لنگرودي
دلم به بوی تو آغشته است دلم به بوی تو آغشته استسپیده دمانکلمات سرگردان برمی خیزند وخواب آلوده دهان مرا میجویندتا از تــــــو سخن بگویمکجای جهان رفتهاینشان قدم هایتچون دان پرندگانهمه سویی ریخته استباز نمیگردی، میدانمو شعرچون گنجشک بخ