خرید بک لینک
ترسم از تنهايى احوالم به رسوايى كشد
ترس تنهايی ست!
ور نه بيم رسواييم نيست…

مرد گستاخى نيم تا جان در آغوشت كشم
بوسه بر پايت دهم چون دست بالاييم نيست

بر گُلت آشفته‌ام، بگذار تا در باغ وصل
زاغ بانگى می‌كنم،
چون بلبل آواييم نيست…

درد دورى می‌كشم، گر چه خراب افتاده‌ام
بار جورت می‌برم گر چه تواناييم نيست

طبع تو سير آمد از من، جاى ديگر دل نهاد
من كه را جويم؟! كه چون تو! طبعِ هرجاييم نيست

سعدى آتش زبانم، در غمت سوزان چو شمع
با همه آتش زبانى در تو گيراييم نيست…

برچسب: نویسنده: حمید رادمنش تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 18:09

صفحه بندی